تبلیغات
روایت عاشورا - طعم شهادت
 
روایت عاشورا
عاشورا پیام زندگی
جمعه 16 بهمن 1388

شب است ، چیزی به عاشورا نمانده است ، امام حسین (ع) ، قلم ولایت به دست گرفته است و با جوهر وحی ، سرنوشت صحابی را در عاشورا و جایگاهشان را در بهشت ، یكی یكی ترسیم می كند .

اما پیش از آن ، چراغ خیمه را خاموش كرده است ، نگاه مهربانش را بر زمین پهن كرده و آرام فرموده :

- دشمن مرا می خواهد ، دشمن با من سر جنگ دارد ، من بیعتم را از شما برمی دارم ؛ تاریكی شب به اشتری رهوار می ماند ، بر آن بنشینید و از معركه بگریزید . چراغ خاموش است تا شرم نگاهی ، پای رفتن را سست نكند . هر كه میل رفتن دارد برخیزد ، خدا رحمتتان كند .

و اصحاب عرضه داشتند :

- ما اهل ماندنیم ، اهل رفتن نیستیم ؛ ما دست از دامن تو عزیز ، بر نمی داریم ؛ ما خدا را سپاس می گزاریم كه توفیق همراهی تو را ، به ما عطا فرمود و او را شكر می كنیم اگر توفیق شهادت در ركاب تو را نیز ، به ما عنایت كند . ما افتخارمان به ماندن در كنار توست .

و اكنون كه امام (ع) ، همه را اهل معرفت یافته است ، پرده ها را آرام آرام كنار می زند و جزئیات حادثه را پیش از وقوع ، برایشان شرح می دهد .

در میان اصحاب ، كودكی است قاسم نام ، فرزند امام حسن (ع) . او وقتی سرنوشت همراهان را از زبان عمو و امام خویش می شنود ، به دامان او می آویزد و می پرسد :

-          آیا من هم جزو شهیدانم ؟ مرا هم فردا با مرگ دیداری هست ؟

حسین (ع) ، نگاه مهربانش را به چشم های قاسم می دوزد و می پرسد : عموجان ! مرگ در نگاه تو چگونه است ؟ دریافت تو از مرگ چیست ؟ طعم مرگ را چگونه می یابی ؟

چشمان شیرین قاسم می خندد :

- شیرین تر از عسل ، عمو جان ! شیرین تر از عسل .

كودك نه ، كه غنچه ی معرفت است این قاسم . پس با او راز می توان گفت :

-          آری عمو جان ! تو هم فردا در زمره ی شهیدانی .

این شهد شكر و ستایش است كه از دهان شیرین كودك می چكد . عجب معرفتی دارد این كودك !

پس كودكان هم ، می توانند قدم به وادی عشق بگزارند و از چشمه ی زلال شهد بنوشند .

پیداست كه یك – دو جرعه ، عطش عشق این كودك را كفاف نمی دهد .

-          عزیزم ! قاسم جان ! كودك شیرخوارمان هم در زمره ی شهیدان فرداست .

قاسم اما ، از این كلام بر می آشوبد و رنگش تغییر می كند . آنچه اكنون در چشم های او موج می زند غیرت مردانه است . كجاست كودكی ؟ كجاست نوجوانی ؟ این نگاه غیرتبار ، سپاهی را می لرزاند . شرر به جان یك لشكر می اندازد . با خشمی آشكار در كلام می پرسد :

-          یعنی از زنان عبور می كنند و به كودكان می رسند ؟ یعنی دستشان به خیمه های حرم دراز می شود ؟

امام اما ، تعجب نمی كند از این لحن و كلام ، كه این غیرت را خوب می شناسد ؛ كه خود منبع و مرجع این غیرت است ؛ كه خود معلم و مبلغ این غیرت است .

-          نه عموجان ! نه عزیز دلم ! من این كودك را بر دست می گیرم ، تا زبان در دهانش بگذارم و تشنگی اش را التیام ببخشم ، ناگاه تیری از كمان پلیدی ، رها می شود و بر گلوی او می نشیند .

قاسم كه خبر شهادت خود را چون شهد می نوشد ، از خبر شهادت این كودك خردسال تر از خود ، آنچنان فغانی می كند كه دل خیمه نشینان را می لرزاند و دل آسمان شب را می شكند .

نه فقط اهل خیمه گاه و حرم ، كه اهل آسمان و عرش نیز ، گریه ی قاسم را همراهی می كنند .

منبع : كتاب ادب در كربلا



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 16 بهمن 1388 06:00 ب.ظ
با سلام . به وبلاگم بیا و در نظر سنجی استقلال و پیروزی در سمت چپ وبلاگ شركت كن . لطفا احساسی جواب نده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی