تبلیغات
روایت عاشورا - مطالب داستان عاشورا
 
روایت عاشورا
عاشورا پیام زندگی

معاویه در روز یك شنبه نیمه ماه رجب سال شصت هجرى , پس از نوزده سال و سه ماه حكمرانى , دردمشق از دنیا رفت سه روز طول كشید تا یزید توانست خود را از شكارگاه (حوران) به دمشق برساند و برجاى پدر بنشیند.
در ایـن زمـان فـرمـاندار مدینه , پسر عموى یزید, ولید بن عتبة بن ابى سفیان بود یزید نامه اى به اونـوشـت و بـه او دستور داد از مردم مدینه بیعت مجدد بگیرد قبل از این , معاویه در زمان حیات خودیك بار براى یزید از مردم بیعت گرفته بود.


هـمـراه بـا ایـن بـرنامه , در نامه اى محرمانه به او نوشت كه در گرفتن بیعت بر امام حسین (ع
) و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بكر سخت گیرى كند و به او دستور داد هر كس از بیعت امتناع كرد گردنش را بزند و سرش را براى او بفرستد (1)

پی نوشتها:

1- مـقتل خوارزمى , چاپ مكتبة المفید, ص 80 ـ 177, ج 1, الاخبار الطوال , ص 7 ـ 225 و تاریخ طبرى , ج 4, ص 250

منبع: کتاب امام حسین و عاشورا از دیدگاه اهل سنت



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 16 بهمن 1388

شب است ، چیزی به عاشورا نمانده است ، امام حسین (ع) ، قلم ولایت به دست گرفته است و با جوهر وحی ، سرنوشت صحابی را در عاشورا و جایگاهشان را در بهشت ، یكی یكی ترسیم می كند .

اما پیش از آن ، چراغ خیمه را خاموش كرده است ، نگاه مهربانش را بر زمین پهن كرده و آرام فرموده :

- دشمن مرا می خواهد ، دشمن با من سر جنگ دارد ، من بیعتم را از شما برمی دارم ؛ تاریكی شب به اشتری رهوار می ماند ، بر آن بنشینید و از معركه بگریزید . چراغ خاموش است تا شرم نگاهی ، پای رفتن را سست نكند . هر كه میل رفتن دارد برخیزد ، خدا رحمتتان كند .

و اصحاب عرضه داشتند :

- ما اهل ماندنیم ، اهل رفتن نیستیم ؛ ما دست از دامن تو عزیز ، بر نمی داریم ؛ ما خدا را سپاس می گزاریم كه توفیق همراهی تو را ، به ما عطا فرمود و او را شكر می كنیم اگر توفیق شهادت در ركاب تو را نیز ، به ما عنایت كند . ما افتخارمان به ماندن در كنار توست .

و اكنون كه امام (ع) ، همه را اهل معرفت یافته است ، پرده ها را آرام آرام كنار می زند و جزئیات حادثه را پیش از وقوع ، برایشان شرح می دهد .

در میان اصحاب ، كودكی است قاسم نام ، فرزند امام حسن (ع) . او وقتی سرنوشت همراهان را از زبان عمو و امام خویش می شنود ، به دامان او می آویزد و می پرسد :

-          آیا من هم جزو شهیدانم ؟ مرا هم فردا با مرگ دیداری هست ؟

حسین (ع) ، نگاه مهربانش را به چشم های قاسم می دوزد و می پرسد : عموجان ! مرگ در نگاه تو چگونه است ؟ دریافت تو از مرگ چیست ؟ طعم مرگ را چگونه می یابی ؟

چشمان شیرین قاسم می خندد :

- شیرین تر از عسل ، عمو جان ! شیرین تر از عسل .

كودك نه ، كه غنچه ی معرفت است این قاسم . پس با او راز می توان گفت :

-          آری عمو جان ! تو هم فردا در زمره ی شهیدانی .

این شهد شكر و ستایش است كه از دهان شیرین كودك می چكد . عجب معرفتی دارد این كودك !

پس كودكان هم ، می توانند قدم به وادی عشق بگزارند و از چشمه ی زلال شهد بنوشند .

پیداست كه یك – دو جرعه ، عطش عشق این كودك را كفاف نمی دهد .

-          عزیزم ! قاسم جان ! كودك شیرخوارمان هم در زمره ی شهیدان فرداست .

قاسم اما ، از این كلام بر می آشوبد و رنگش تغییر می كند . آنچه اكنون در چشم های او موج می زند غیرت مردانه است . كجاست كودكی ؟ كجاست نوجوانی ؟ این نگاه غیرتبار ، سپاهی را می لرزاند . شرر به جان یك لشكر می اندازد . با خشمی آشكار در كلام می پرسد :

-          یعنی از زنان عبور می كنند و به كودكان می رسند ؟ یعنی دستشان به خیمه های حرم دراز می شود ؟

امام اما ، تعجب نمی كند از این لحن و كلام ، كه این غیرت را خوب می شناسد ؛ كه خود منبع و مرجع این غیرت است ؛ كه خود معلم و مبلغ این غیرت است .

-          نه عموجان ! نه عزیز دلم ! من این كودك را بر دست می گیرم ، تا زبان در دهانش بگذارم و تشنگی اش را التیام ببخشم ، ناگاه تیری از كمان پلیدی ، رها می شود و بر گلوی او می نشیند .

قاسم كه خبر شهادت خود را چون شهد می نوشد ، از خبر شهادت این كودك خردسال تر از خود ، آنچنان فغانی می كند كه دل خیمه نشینان را می لرزاند و دل آسمان شب را می شكند .

نه فقط اهل خیمه گاه و حرم ، كه اهل آسمان و عرش نیز ، گریه ی قاسم را همراهی می كنند .

منبع : كتاب ادب در كربلا



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

ابن اعثم گوید :ولید به یزید نامه نوشت و از وضع مردم مدینه و پسر زبیر و فرمان زندان به او خبر داد و افزود كه حسین بن على نه اطاعت مى كند نه بیعت . نامه او كه به یزید رسید، بشدت غضبناك شد (و هرگاه خیلى خشمگین مى شد، چشمانش مى گردید و لوچ مى شد) و به ولید چنین نوشت :
از بنده خدا یزید به ولید بن عتبه . اما بعد، چون این نامه به دستت رسید، با تاكیدى بیشتر، دوباره از مردم مدینه بیعت بگیر. عبدالله بن زبیر را واگذار، چون او از دستمان نمى رود و تا زنده است از چنگ ما نجات نمى یابد.

 http://ashooraeyan.mihanblog.com

همراه پاسخ نامه ، سر حسین بن على را بفرست . اگر چنین كردى ، اختیار سپاه را به تو خواهم سپرد و پیش من جایزه دارى . والسلام .
گوید: چون نامه به دست ولید رسید و آن را خواند، آن را بزرگ و گفت : نه ! به خدا قسم خداوند مرا قاتل حسین بن على علیه السلام و كشنده پسر دختر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم نخواهد دید، هر چند همه دنیا را به من بدهد (1)

پی نوشتها:

1- الفتوح ، ج 5، ص 18

منبع: کتاب مقتل امام حسین (علیه السلام )



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 11 شهریور 1388

معاویه در روز یك شنبه نیمه ماه رجب سال شصت هجرى , پس از نوزده سال و سه ماه حكمرانى , دردمشق از دنیا رفت سه روز طول كشید تا یزید توانست خود را از شكارگاه ((حوران )) به دمشق برساند و برجاى پدر بنشیند.
در ایـن زمـان فـرمـاندار مدینه , پسر عموى یزید, ولید بن عتبة بن ابى سفیان بود یزید نامه اى به اونـوشـت و بـه او دستور داد از مردم مدینه بیعت مجدد بگیرد قبل از این , معاویه در زمان حیات خودیك بار براى یزید از مردم بیعت گرفته بود.

 

http://ashooraeyan.mihanblog.com


هـمـراه بـا ایـن بـرنامه , در نامه اى محرمانه به او نوشت كه در گرفتن بیعت بر امام حسین (ع ) و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بكر سخت گیرى كند و به او دستور داد هر كس از بیعت امتناع كرد گردنش را بزند و سرش را براى او بفرستد(1)

پی نوشتها:

1- مقتل خوارزمى , ج 1, ص 145

منبع: كتاب امام حسین (ع) و عاشورا از دیدگاه اهل سنت



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

در روایـات آمـده اسـت كـه نـامگذارى آن حضرت و برادر بزرگوارش به حسین و حسن , توسط شـخـص پـیامبر اكرم صورت گرفته است و تصریح شده است كه این نامگذارى به دستور خداوند متعال بوده است

 

http://ashooraeyan.mihanblog.com


از عـلى بن ابیطالب نقل كرده اند كه فرمود: آن گاه كه حسن به دنیا آمد نام عمویم حمزه را بـر او نهادم و آن گاه كه حسین متولد گشت نام عموى دیگرم جعفر را بر او گذاشتم روزى رسول خدا(ص ) مرافراخواند و فرمود: من مامور شده ام كه نام آن دو را تغییر دهم , از این پس آنان را حسن وحسین بخوانید(1)
در روایـات دیـگـر آمـده اسـت كـه پـیـامـبر اكرم (ص ) فرمود: حسن و حسین را به نام فرزندان هـارون نـامـیدم , او فرزندانش را شبر و شبیر نامید و من فرزندانم را به همان نام (به لفظ عربى ) حسن وحسین نامیدم(2)

پی نوشتها:

1- تاریخ دمشق , ابن عساكر, ترجمه الامام حسین (ع ), ص 26 و 27 و اسد الغابه , ج 2, ص 19.
2- تـاریخ دمشق , ص 31 و 32, به همین مضمون روایاتى در المعجم الكبیر طبرانى و طبقات ابن سعد, ذیل سرگذشت امام حسین (ع ) آمده است

منبع: كتاب امام حسین و عاشورا از دیدگاه اهل سنت



نوع مطلب : داستان عاشورا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی